توی وبلاگ های دیگه احساس امنیت ندارم . فعلا تا چند وقت تو این دفتر می نویسم.
بالاخره پسوردم رو پیدا کردم...![]()
یاهو میل رو باز نمی کرد ... با فیلترشکن بازش کردم.
.... همه کسانی که قبل انتخابات سر و صدا داشتند ... دیگه الان خبری ازشون نیست... حتی توی وبلاگ هاشون.
خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کنه .
شاد بودن، خوش گذاراندن، تفریح کردن و فعلهایی از این دست همیشه و همه جا بخشی از زندگی و رفتارهای انسانها بوده و هست. اما اینکه برخی از گروههای انسانی از جمله ما ایرانی ها به دلایل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و باورها و اعتقادات مذهبی چه نقش و اهمیتی در زندگی های شخصی و اجتماعی مان برای شادی قائلیم، و چرا تعدادی از افراد یا گروهها یا قدرتهای حکومت کننده خصلت ضد شادی دارند، محتوی سخنرانی و جلسه بحث و گفت و گوی پروفسور آصف بیات استاد و رئیس انستیتو بین المللی مطالعات اسلامی در دنیای مدرن در دانشگاه لیدن هلند بود. این جلسه روز چهارشنبه 18 آوریل به دعوت بخش تاریخ و مطالعات خاورمیانه دانشگاه تورنتو با عنوان "اسلام گرایی و سیاستهای شادی" برگزار شد
دکتر آصف بیات در پاسخ به این پرسش که آیا اصولا شادی و تفریح جزئی از ارزش های اجتماعی هست یا نه میگوید:
* از نظر جامعه شناسی وقتی به کشورها و فرهنگ های مختلف نگاه میکنیم متوجه میشویم که شادی و تفریح بخشی از ارزشهای اجتماعی محسوب میشود و افراد بطور طبیعی با آن برخورد میکنند. فقط در برخی از کشورهای خاورمیانه و متاسفانه در ایران، در افغانستان در زمان طالبان و همین طور در عربستان سعودی مسئله شادی و کیف و حال کردن مسئلهای سیاسی شده است.
- بخشی از مطالعات شما در کشورهای اسلامی بوده و در حوزه مسائل اجتماعی کشورهای اسلامی کار و تدریس کردهاید. به نظر شما شادی و تفریح چه جایی در اندیشه و تفکر اسلامی دارد؟
* وقتی می گوییم شادی و تفریح در تفکر اسلامی دو موضوع مطرح میشود. یکی اینکه در سنت اسلامی، یعنی مراجعه به احادیث و شریعت و نیز تفاسیری که از شریعت صورت میگیرد و بطور کلی هم مردم و هم علما تفاسیر متعدد و گاه متضادی دارند. موضوع دیگر خود مسلمانان هستند بعنوان کنشگر. آنها هم خودشان تفکر خاصی دارند و تا آنجا که من می دانم افراد مسلمان در کشورهای مختلف اسلامی برایشان شادی و تفریح بخشی از زندگی عادی شان محسوب میشود و مهم است. در برخی از کشورها مانند مصر طبیعت شادی طلبی در انجام فرایض مذهبی شان مثل ماه رمضان تاثیر گذاشته و آنرا تبدیل به ماه بسیار شادی کرده است مثل نوروز خودمان.
ضدیت با شادی نشانه ترس است
* اگر بطور تاریخی نگاه کنیم، ادیان دیگر هم مثل مسیحیت یا یهودیت به هرحال تفاسیر ضد شادی داشتهاند. آنها هم مانند اسلام اصولگرا داشتهاند، اما در پروسه تاریخی، آن افراد و گروهها و نظراتی که جنبه های ضد شادی مذهب را بزرگ میکردند، تضعیف شدند و با تبدیل شدن این کشورها به لیبرال – دموکراسی مسئله شادی در سیستم زندگیشان نهادینه شده است.
- چرا اسلام گرایان اصرار دارند شادیهای طبیعی زندگی را از مردم دریغ کنند؟
* باعث تاسف است که ما می بینیم هم در ایران و هم در برخی از کشورهای اسلامی که جنبشهای اصولگرا قوی هستند این مشکل مطرح میشود. به نظر من مهمترین مسئله این است که این گروهها احساس میکنند طبیعت شادی و زمینهای که شادی میطلبد و خصلتی که شادی دارد، بویژه مسئله خودجوشی شادی و ارتباط آن با فردیت، پارادایمی را ایجاد میکند که این پارادایم با منطق و درک اسلامگرایان از قدرت و سیاست خوانایی ندارد و احساس می کنند حالت رقابتی پیش میآید. در واقع یک ترسی وجود دارد که انگار شادی، افراد مسلمان را از زیر نفوذ آنها بیرون میآورد و به یک حیطه ِ اجتماعی و فکری و اندیشه دیگری متصل میکند. احساس کاهش نفوذ آنها روی مردم مسلمان اساس این تعارض است.
- نظر گروهی که معتقدند اسلام در اصول با هرگونه شادی و تفریح مخالفت دارد آیا درست است یا خیر؟
* مسئله این است که وقتی نگاه میکنیم به نطر یک گروه در باره اسلام، باید ببینیم چطور و چه تفسیری ارائه میدهند. این که درست یا غلط است، طبعا آن گروه بخصوص فکر میکند درست است. اما چیزی که باید مد نظر قرار داد این است که تفاسیر دیگری هم از اسلام صورت میگیرد که معتقد است اسلام دین شادی است و هیچ تعارضی بین شادی یک فرد مسلمان با مسلمان بودنش وچود ندارد و دلیلی هم وجود ندارد چنانکه میلیونها نفر مسلمان در کشورهای مختلف، هم میخواهند زندگی شادی را داشته باشند و هم مسلمان باقی بمانند.
جنبش چپ ایران هم ضد شادی بوده است
- ضدیت با شادی و تفریح آیا منحصر به مذهبیون است یا اینکه افراد سکولار هم با شادی و تفریح مخالفت کرده و می کنند؟
* پرسش جالبی است به خاطر اینکه در برهههایی از تاریخ جنبش های سکولار، چه سکولار بورژوایی و چه سکولار کمونیستی، ما شاهد تعارض بین این جنبش ها و مسئله شادی مردم بوده ایم و برای مثال "ژاکوبن"ها از انقلاب فرانسه به شادی مردم به آن صورتی نگاه میکردند که اسلام گراها و اصول گرایان کنونی نگاه میکنند. و حتی "بولشویک"ها وقتی به قدرت رسیدند با مردمی که میخواستند آواز بخوانند، میخوارگی کنند و یا موزیک خاصی مثل جاز اجرا کنند یا گوش کنند، مسئله پیدا کردند و قادر به پذیرش آن نبودنند. بنابراین ضدیت با شادی منحصر به جنبشهای مذهبی نیست و جنبش های سکولار هم در مقطعی از تاریخ شان چنین خصلتی داشتهاند.
- آیا در تاریخ معاصر ایران هم این ضدیت، مثلا در جنبشهای چپ ایران در مقطع انقلاب و قبل از آن دیده شده است؟
* بله. جنبش چپ ما، مثلا چریکهای فدایی چنانکه از نوشتههای خودشان برمیآید، رهبرانشان راضی نبودند که اعضای سازمان بخندند یا جوک بگویند و تفریح کنند و می خواستهاند افراد همیشه با جدیت رفتار کنند و حتی زیاد غذا مصرف نکنند و در واقع آن لذتهای بی آزار و روزانهای که ما داریم از اعضایشان دریغ کرده بودند و به هرحال این رفتار را بعنوان یک عمل انقلابی میدیدند، چون جدیت برایشان مهم بود.
- آیا جدی بودن درزندگی اجتماعی مغایرتی با شادی و تفریح دارد یا نه؟
* نه مغایرتی ندارد. به خاطر اینکه انسان به جدیت نیز برای کار ِ خود، برای کمک به دیگران و انواع کارهای اجتماعی نیاز دارد. یکی از خصلتهای چیزی که در زبان انگلیسی به آن "Fun" گفته میشود در واقع خودجوشیدگی شادی است و یک موقعیت موقت که در زندگی روزانه بوجود میآید. خندیدن، قهقهه سردادن، با دیگران خوش و بش کردن و جوک گفتن و به هرحال خوشی گذارانی را وقتی مقایسه میکنیم با کارهای جدی که افراد در زندگی روزانه انجام میدهند، در واقع لحظات موقتی هستند.
- گرایشی که در حال حاضر بخشی از نسل جوان ایران به شادی و تفریح دارد، با توجه به شرایط فرهنگی-اجتماعی جامعه داخل ایران آیا روند طبیعی خود را طی میکند یا نوعی واکنش در برابر ممنوعیتهایی است که در طول سالهای گذشته به زندگی اجتماعی مردم تحمیل شده است؟
* به نظر من آن نوع شادی که جوانهای ایران میخواهند، غیر عادی نیست و وقتی مقایسه میکنیم وضعیت جوانهای ایران را با جوانهای کشورهای دیگر میبینیم جوان های ایران چیز خارقالعاده ای نمیخواهند و مایلاند مانند دیگران زندگی کنند و زمانی که برای آنها محدودیت ایجاد شود، طبیعی است که اینها گاهی زیاده روی میکنند و به نظر من خطری است که باید کسانی که در راس کار هستند متوجه آن باشند.
اين گفت و گو رااینجا بشنوید.
سؤال: منظور از دوران فترت چيست؟
جواب: خداى متعال در آيه 19 سوره «مائده» به مسأله فترت رسل اشاره نموده مى فرمايد: «اى اهل كتاب و اى يهود و نصارى پيامبر ما به سوى شما آمد تا در عصرى كه ميان پيامبران الهى فترت و فاصله اى واقع شده، حقايق را براى شما بيان مى كند، مبادا بگوئيد از طرف خدا بشارت دهنده و بيم دهنده به سوى ما نيامد» (يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشير وَ لا نَذير).
«فترت» در اصل، به معنى سكون و آرامش است و به فاصله ميان دو جنبش و حركت يا دو كوشش و نهضت و انقلاب، نيز گفته مى شود.
و از آنجا كه در فاصله ميان «موسى»(عليه السلام) و «مسيح»(عليه السلام) پيامبران و رسولانى وجود داشتند، اما در ميان حضرت مسيح و پيغمبر اسلام (صلى الله عليه وآله) به اين شكل نبود، قرآن اين دوران را دوران «فترت رسل» ناميده است، و مى دانيم كه ميان دوران مسيح و بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) حدود ششصد سال فاصله بود. به همين دليل در قرآن از آن به عنوان دوران «فترت» ياد شده است.
در اينجا ممكن است گفته شود: طبق عقيده ما، جامعه انسانيت لحظه اى از نماينده خدا و فرستادگان او خالى نخواهد شد، چگونه ممكن است چنين فترتى وجود داشته باشد؟
در پاسخ بايد توجه داشت قرآن مى گويد: «عَلى فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ» يعنى رسولانى در اين دوران نبودند اما هيچ مانعى ندارد كه اوصياى آنها وجود داشته باشند.
به تعبير بهتر، «رسولان»، آنهائى بودند كه دست به تبليغات وسيع و دامنه دارى مى زدند، مردم را بشارت مى دادند و انذار مى كردند، سكوت و خاموشى اجتماعات را در هم مى شكستند، و صداى خود را به گوش همگان مى رساندند، ولى اوصياى آنها همگى چنين مأموريتى را نداشتند و حتى گاهى ممكن است آنها به خاطر يك سلسله عوامل اجتماعى در ميان مردم به طور پنهان زندگى مى نموده اند.
على(عليه السلام) در يكى از بياناتش در «نهج البلاغه» مى فرمايد:
اَللّهُمَّ بَلى لا تَخْلُو الأَرْضُ مِنْ قائِم لِلّهِ بِحُجَّة اِمّا ظاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمّا خائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَيِّناتُهُ... يَحْفَظُ اللّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّناتِهِ حَتّى يُودِعُوها نُظَرائَهُمْ وَ يَزْرَعُوها فِى قُلُوبِ أَشْباهِهِمْ:
«آرى، روى زمين هرگز از كسى كه قيام به حجت الهى كند، خالى نخواهد ماند، خواه آشكار و مشهور باشد، يا پنهان و ناشناخته، براى اين كه احكام، دستورات، دلائل و نشانه هاى خداوند از ميان نرود (و آنها را از تحريف و دستبرد مصون دارند)... خداوند به وسيله آنها دلائل و نشانه هاى خود را حفظ مى كند تا به افرادى همانند خود بسپارند و بذر آن را در دل هاى كسانى شبيه خود بيفشانند...».
روشن است هنگامى كه رسولان انقلابى و مبلّغان موج شكن در ميان جامعه نباشند، تدريجاً خرافات، وسوسه هاى شيطانى و تحريف ها و بى خبرى از تعليمات الهى گسترش مى يابد، اينجا است كه ممكن است جمعى وضع موجود را عذر و بهانه اى براى فرار از زير بار مسئوليت ها بپندارند، در اين موقع، خداوند به وسيله مردانِ آسمانى اين عذر و بهانه ها را قطع مى نمايد.(1)
-----------------------------------------------------------------------------------------------
قسمت يازدهم
چرا امام زمان تا كنون ظهور نكرده است؟
شهيد سيد محمدباقر صدر
تحقيق: عبدالجبار شراره
ترجمه: مصطفى شفيعى
جواب اين است كه هر كارى براى تغيير ساختار جامعه به وقوع پيوندد موفقيت آن بستگى به يك سلسله شرايط و زمينههاى خارجى دارد و تا همه آن شرايط كاملا تحقق نيابد امكان رسيدن به هدف وجود ندارد.
البته آن تغييرات اجتماعى كه سرچشمهاى الهى دارد از نظر پيام، ربطى به عوامل خارجى (1) ندارد. زيرا پيامى كه زير بناى اين تغييرات است الهى و آسمانى است و شرايط خارجى در آن مؤثر نيست ولى از جنبه اجرايى به شرايط بيرونى متكى است و موفقيت و زمان انجام آن بستگى به آن دارد و درستبه همين جهتبوده است كه آسمان در انتظار ماند تا پنج قرن از جاهليتبگذرد و آن وقت آخرين پيام خود را به واسطه حضرت محمد، صلىاللهعليهوآله، فرستاد; و با آنكه جهان در دوران فترت نياز شديد به پيامبر داشت ولى به خاطر وابستگى اجرايى به شرايط خارجى در آن تاخير شد. اين عوامل خارجى كه اجراى اصلاحات بدان نياز دارد برخى عبارت است از فضاى مناسب و جو عمومى براى تغييرات مورد نظر و برخى جزئيات كه جنبش انقلابى در پيچ و خمهاى باريك آن را مىطلبد.
براى نمونه، انقلابى كه «لنين» در روسيه با موفقيت رهبرى كرد به عامل مهمى مانند جنگ جهانى اول و سستشدن پايه امپراتورى [تزار] وابسته بود كه در ايحاد فضاى مناسب براى انقلاب سهم بسزايى داشت و عوامل جزئى و محدود ديگرى نيز در آن مؤثر بود مانند اينكه «لنين» توانستبسلامت وارد روسيه شود و انقلاب را رهبرى كند كه اگر هر حادثهاى باعث تاخير ورود او شده بود احتمال داشت انقلاب نتواند به اين سرعتحاكم شود.
آرى سنت تغييرناپذير الهى بر اين است كه اجرا و ايجاد تغييرات اصلاحى بستگى به عوامل خارجى، فضاى مناسب و جو عمومى داشته باشد و به همين جهتبوده است كه اسلام پس از يك دوره طولانى و پس از چندين قرن، ظهور كرد.
پىنوشتها:
1. على رغم اينكه شهيد صدر (ره)، در اينجا به عوامل خارجى و نقش آن در پيروزى انقلابها، اهميت مىدهد - كه دركى عميق از عوامل اجتماعى و روانى است - ولى ايشان نظريه جديدى درباره فهم تغييرات اجتماعى كه از ناحيه رسالتهاى آسمانى پديدار مىگردد، عرضه داشته است كه از جهت رسالت و پيام، قانون خاصخود را دارد و از جهت موفقيت اجرا وابسته به عوامل خارجى است. مقصود از عوامل خارجى، حالتسياسى و اجتماعى مردم، واقعيتهاى بينالمللى و تواناييهاى مردم در بهرهورى از امكانات ذاتى و استعدادهاى روحى است
http://mouood.org/content/view/927/3/
----------------------------------------------------------------------------------
خالد نبي
اسم كامل اين پيامبر، خالد بن سنان عبسي است. ايشان شريعت حضرت عيسي را تبليغ ميكردند.
نسب وي به حضرت اسماعيل فرزند ابراهيم (ع) ميرسد و يكي از پيامبراني است كه به بعثت حضرت محمد (ص) بشارت داده و در دوران فترت ميزيسته است. دوره فترت به فاصله بين بعثت حضرت عيسي تا بعثت حضرت محمد بن عبدالله اطلاق ميشود.
بر طبق برخي از آيات و احاديث، در دوران فترت، پيامبري به رسالت مبعوث نشده است. هرچند بر اساس نظر مفسرين، در اين مدت چهار نبي از طرف خداوند مامور تبليغ دين حضرت عيسي شدند كه سه نفر از آنان از بنياسرائيل و به نامهاي شمعون، يوحنا، يونس معرفي شدهاند و چهارمينشان عرب بوده و به نام خالدبن سنان عبسي معروف است.
ظاهرا خالد بن سنان معاصر انوشيروان بوده و در سرزمين بنيغطفان زندگي ميكرده است.
روايت است كه دختر خالد بن سنان به نام محياه به محضر حضرت محمد رسيده است.
در طايفه عرب به غير از حضرت رسول و حضرت خالد بن سنان هيچ پيامبري نيست و ميتوان گفت كه از بين اعراب فقط اين دو نفر به پيامبري برگزيده شدهاند و بقيه پيامبران از قوم بنياسرائيل هستند.
http://www.chn.ir/news/?section=1&id=22680
--------------------------------------------------------------------------
قاعده لطف(2) / آيت الله خرازي / ترجمه: بهروز محمدي منفرد
«يا أهل الكتاب قد جاءَكم رسولنا يبين لكم على فترةٍ من الرسل أن تقولوا ما جاءنا من بشيرٍ و لانذير فقد جاءكم بشير و نذير والله على كلّ شىء قدير»؛(31) اى اهل كتاب! رسول ما به سوى شما آمد تا به دوران فترت پيامبران، معارف و حقايق را براى شما بيان كند تا در روز قيامت نگوييد: «بشارت دهنده و بيمدهندهاى نزد ما نيامد!». (اكنون) بشارت دهنده و بيمدهنده به سوى شما آمد و خداوند بر هر چيزى قادر است.
مراد از «فترت»، در اين جا، دورانى است كه خالى از آمدن رسول باشد. معناى آيه، آن است كه «اى اهل كتاب! رسول ما آمد تا آن چه را كه به بياناش نياز است، براى شما بيان كند ـ و حال آن كه زمان خالى از رسولان است ـ تا اين كه آنها را براى شما بيان كنند.».
اين آيه، دلالت مىكند بر اين كه آمدن رسولان، براى اتمام حجّت بر مردمان است تا نگويند: «بشير و نذيرى براى ما نيامد.».
گفتنى است همانگونه كه با فرستادن رسولان به آبادىها و شهرها، بر اهل آنها اتمام حجت مىشود، با فرستادن يك رسول بزرگ در ام القوى واكتفا شدن به او نيز اتمام حجت مىشود؛ زيرا، با رسيدن خبر ايشان و امكان ارتباط، ديگر براى كسى كه بشنود، التفات كنند و احتمال صدق دهد، عذرى باقى نمىماند.
خداوند تبارك و تعالى نيز به اين مسئله اشاره دارد و مىفرمايد:
«ولو شئنا لبعثنا فى كلّ قرية نذيرا فلا تطع الكافرين و جاهدهم به جهادا كبيرا»؛(32) اگر مىخواستيم، در هر شهر و روستايى بيم دهندهاى بر مىانگيختيم. پس از كافران اطاعت نكن و با قرآن با آنان جهاد بزرگى بكن.
در تفسير الميزان آمده است:اگر مىخواستيم كه در هر روستا و سرزمينى، بيم دهندهاى برانگيزيم تا ايشان را بيم دهند و رسولى بفرستيم تا رسالتهاى ما را به مردم ابلاغ كند، هر آينه بر مىانگيختيم، ولى تو را به سبب بزرگى مقام و منزلات در نزد ما، به سوى تمامى بلاد و سرزمينها فرستاديم.(33)
31. مائده: 19.http://www.imammahdi-s.com/fararticle/showquestion.asp?faq=15&fldAuto=195
-------------------------------------------------------------------------
تفسیر مجمع البيان
12 - به يقين خدا از فرزندان «اسرائيل» پيمانِ استوار گرفت. و از ميان آنان دوازده كارگزار [و سر رشتهدار] برانگيختيم؛ و خدا به آنان فرمود: شما اگر نماز را برپا داريد و زكات بدهيد و به پيامآوران من ايمان بياوريد و آنان را يارى رسانيد و به خدا وامى نيكو دهيد، من با شما خواهم بود! بىترديد [گناهان و ]بدىهايتان را از شما دور مىسازم و شما را به باغهايى كه از زير [درختان] آنها جويبارها روان است، در مىآورم؛ و هر كس از شما پس از اين [ايمان و پيمان استوار] كفر ورزد، بىگمان راه راست را [كه راه اعتدال و ميانه است] گم كرده است. 13 - پس آنان را به [كيفر] شكستن پيمانشان از رحمت [و مهر ]خود دور ساختيم، و دلهايشان را سخت گردانيديم؛ [آنان ]سخنان [خدا] را از جايگاههاى آن تغيير مىدهند [و حقايق را تحريف مىكنند]، و [پيشتر نيز ]بخشى از آنچه را كه به وسيله آن اندرز داده شده بودند، به [بوته ]فراموشى سپردند؛ و تو [اى پيامبر با گذشت زمان] هماره به خيانتى [تازه ]از آنان پى مىبرى، جز [شمارى] ناچيز از آنان [كه دست به خيانت نمىزنند]؛ پس از [گناه و لغزش] آنان درگذر و [از آنان ]روى بگردان كه خدا نيكوكاران را دوست مىدارد. 14 - و از كسانى كه گفتند: ما مسيحى هستيم، از آنان هم پيمان استوار گرفتيم، امّا آنان [هم] بخشى [مهمّ] از آنچه را كه به وسيله آن پند [و اندرز] داده شده بودند، به [بوته] فراموشى سپردند، پس [ما نيز] تا روز رستاخيز [در] ميان آنان دشمنى و كينه افكنديم، و به زودى خدا آنان را از آنچه مىساختند [و انجام مىدادند] خبر خواهد داد. 15 - اى اهل كتاب! به يقين پيامآور ما در حالى به سوى شما آمده است كه بسيارى از چيزهايى كه از كتاب [آسمانى خويش] را كه [با كتمان حقايق ]پنهان مىداشتيد، به روشنى به رايتان بيان مىكند؛ و از بسيارى [از آنچه پوشيده مىداشتيد ]در مىگذرد؛ به يقين براى شما از جانب خدا فروغى [فروزان] و كتابى روشنگر آمده است. 16 - خدا به وسيله آن [كتاب]، كسانى را كه از پى خشنودى او مىروند، به راههاى [رستگارى و] سلامت راه مىنمايد، و به خواست [و ارزانى داشتن توفيق از سوى ]خويش، آنان را از [تيرگىها و] تاريكىها [ى كفر و بيداد] به سوى نور [و روشنايى ]در مىآورد و به راهى راست راهشان مىنمايد. 17 - كسانى كه گفتند: «خدا، همان مسيح پسر مريم است، بىترديد كفر ورزيدند. [هان اى پيامبر به آنان] بگو: اگر [خداى يكتا ]بخواهد «مسيح» پسر مريم و مادرش، و هر آن كه [و آنچه] در زمين است همه را نابود سازد، چه كسى در برابر خدا [قدرت و ]اختيارى دارد [كه جلوگيرى كند؟ ]و فرمانروايى آسمانها و زمين و آنچه در ميان آن دو است، تنها از آنِ خداست، هرچه بخواهد مىآفريند، و خدا بر هر [كار و هر] چيزى تواناست. 18 - و يهوديان و مسيحيان گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستيم. [هان اى پيامبر!] بگو [اگر به راستى اينگونه است] پس چرا شما را به كيفر گناهانتان عذاب مىكند؟ [نه دروغ مىگوييد ]بلكه شما [هم ]انسانهايى هستيد [و] از جمله كسانى [مىباشيد ]كه او آفريده است. [او ]هر كس را بخواهد [و شايسته بداند ]مىآمرزد و هر كس را بخواهد، [به كيفر گناهانش ]عذاب مىكند، و فرمانروايى آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنهاست، تنها از آنِ خداست و بازگشت همه به سوى اوست. 19 - هان اى اهل كتاب! پيامآور ما كه [اينك مفاهيم و مقررات آسمانى را ]براى شما به روشنى بيان مىكند، در دوران «فترت» پيامبران، به سوى شما آمد تا مبادا [در روز رستاخيز] بگوييد: [پروردگارا!] نه نويددهندهاى براى ما آمد و نه بيمرسانى؛ [آرى،] اينك نويددهنده و بيمرسانى به سوى شما آمده است [تا حقايق را براى شما بيان كند] و خدا بر هر چيزى تواناست. نگرشى بر واژهها «ميثاق»: پيمان استوار. «نقيب»: اين واژه از «نقب» كه به مفهوم روزنه و سوراخ است برگرفته شده و به معناى سركرده، سررشتهدار، كارگزار و مهتر قوم آمده، چراكه گويى بر نقاط قوت و ضعف و اسرار ديگران راه مىيابد، امّا ديگران از تردستى او بىخبرند. و واژه «مناقب» نيز از همين ريشه، به مفهوم كسى است كه به ارزشها و فضيلتها راه دارد و به آنها آراسته است. «تعزير»: تكريم، احترام، بزرگداشتن و يارى كردن. «ضلال: گمراهى و سرگشتگى. «سواء»: ميانه، وسط و اعتدال. «قسوه»: سختى و سنگدلى، در برابر نرمدلى و مهربانى. «خائنه»: خيانت. اين واژه مصدر است، همانند: عافيه، طاغيه، كاذبه؛ كه به جاى صفت به كار رفته و داراى مفهوم مبالغه است. «اغراء»: سيطره بخشيدن گروهى بر گروهى ديگر، دو گروه را بر ضدّ يكديگر شوراندن و به جان هم انداختن. «رضوان»: خشنودى، رضايت، و اراده پاداش مردمى كه در خور آنند. «احبّاء»: اين واژه جمع «حبيب» به مفهوم «دوستان» است. «فترت»: اين واژه به مفهوم توقّف و تعطيل ساختن كارى است، و در آيه شريفه به مفهوم تعطيل ساختن رسالت و پيامبرى و فرود وحى الهى آمده است كه از مسيح تا ظهور محمد صلى الله عليه وآله وحى و رسالت تعطيل شد. تفسير پيمان فرزندان اسرائيل در آيه گذشته آفريدگار هستى، پرده از روى فريب و نيرنگ يهود و نقشه شوم آنان بر ضدّ پيامبر گرامى، كنار زد و در مورد دفع شرارت آنان سخن گفت؛ اينك در اين آيه شريفه در زشتكردارى آنان و خيانتشان درباره پيامآوران خدا و پليدى درون و برون و عادتهاى زشت آنان سخن دارد، تا بدين وسيله به پيامبر خاطرنشان سازد كه اين كار آنان تازگى ندارد و خاطر خطير آن حضرت را آرامش بخشد: وَلَقَدْ اَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ بَنى اِسْرائيلَ و به يقين خدا از فرزندان اسرائيل پيمان استوار گرفت، و آنان سوگند ياد كردند كه يكتاپرستى و بندگى خالصانه خدا را راه و رسم خويش قرار داده و به پيامآورانش ايمان آورده و مقررات آسمانى را پيروى كنند. وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَى عَشَرَ نَقيباً و از آنان دوازده كارگزار و سررشتهدار برانگيختيم. منظور اين است كه به موسى فرمان داديم كه از دوازده قبيله و تيره يهود به دوازده تن از سركردگانشان دستور دهد تا بسان يك تحقيقگر و پژوهندهاى به شام رفته و ويژگىهاى اجتماعى و اخلاقى و انسانى مردم آن جا را گردآورى نموده و راز صعود و سقوطها را كشف كرده و به فرزندان اسرائيل بازگويند. و آن حضرت از هر تيرهاى كارگزارى درستكردار و امانتدار را برگزيد و براى انجام كار گسيل داشت. و آنان پس از تحقيق بازكشتند و ضمن توصيههاى خود به مردم، آنان را از پيكار با مردم آن سامان هشدار دادند، چراكه آنان را بسيار پيكارجو و پرتوان ارزيابى نمودند. و از اين دوازده تن، تنها دو تن بودند كه مردم را به پيكار با مردم روم و شام تشويق و به آنان قوت قلب دادند. برخى از مفسّران از جمله «جبايى»، واژه «نَقب» را به مفهوم ضامن گرفته و مىگويند: منظور اين است كه از هر تيرهاى از آنان بر آن پيمان استوار ضامنى گرفتيم. و برخى ديگر بر آنند كه از هر تيرهاى گواه گرفتيم. «بلخى» مىگويد: به نظر مىرسد اين دوازده تن، از پيامآوران يا از پيشوايان آنان بودهاند. و «ابو مسلم» بر آن است كه منظور اين است كه آنان به رسالت برگزيده شدند تا برنامههاى دين و آيين را برپا داشته و تورات را به مردم آموزش دهند و همه بندگان خدا را به مقررات الهى فراخوانند. وَ قالَ اللَّهُ اِنّى مَعَكُمْ به باور برخى، روى سخن با همان دوازده كارگزار است، امّا به باور بيشتر مفسّران روى سخن با فرزندان اسرائيل مىباشد، همان كسانى كه خدا از آنان پيمان گرفت، گرچه ممكن است كارگزارانِ مورد اشاره نيز در نظر باشند. آرى، خدا به آنان فرمود: من با شما هستم و شما را در برابر دشمن يارى مىرسانم، و اگر به راستى به پيمان خويش وفادار باشيد و راه دادگرى را در پيش گيريد، من در اين پيكار سرنوشت يار و ياور شما خواهم بود. در ادامه آيه شريفه مطلب جديدى را آغاز مىكند و مىفرمايد: لَئِنْ اَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلى وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ اَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً لَاُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ اگر شما فرزندان اسرائيل، نماز را به شايستگى به پاداريد، و زكات و حقوق مالى خويش را بدهيد، و به پيامآوران من ايمان آوريد و مقررات آسمانى را كه آنان آوردهاند گواهى كنيد، و آنان را در راه عادلانه و انسانى خويش يارى نموده و احترام كنيد، و در راه خشنودى خدا از دارايىهاى خود هزينه نماييد و كارهايى شايسته - كه بسان وام دادن به خداست - انجام دهيد و در همه مراحل خشنودى خدا را بجوييد و در انفاقها منّت نگذاريد و كسى را نيازاريد، در اين صورت گناهان گذشته شما را نيز مورد عفو قرار داده و از كيفر بدىهاى شما مىگذرم. وَلَاُدْخِلَنَّكُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهارُ و افزون بر آن، شما را به بوستانهاى سرسبز و پرطراوتى كه از زير درختان آنها جويبارها روان است، درخواهم آورد. فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبيلِ و كسى كه پس از اين پيمان و برانگيخته شدن كارگزاران، باز هم به خدا و مقررات او كفر ورزد، در حقيقت راه راست را - كه راه اعتدال و ميانه است - گم كرده است. راه اعتدال آيه مباركه نشانگر اين واقعيت است كه حقّ و عدالت، ميانه افراط و تفريط است. از امير مؤمنان عليه السلام آوردهاند كه فرمود: «اليمين و الشّمال مضلّة و الطّريق الوسطى هى الجادّة»(34) راست روى و چپروى گمراهى است و راه درست همان راه اعتدال و ميانه است. كيفر پيمانشكنى و تحريف حقايق در ادامه آيه گذشته مىفرمايد: فَبِما نَقْضِهِمْ ميثاقَهُمْ لَعَنّاهُمْ در اين فراز از آيه شريفه براى آرامش خاطر بخشيدن به پيامبر مىفرمايد: از اين تبهكارانى كه در انديشه شوم تهاجم به حقّ حيات تو و يارانت بودند، و به پيمانى كه ميان شما و آنان بود ناجوانمردانه پشت پا زدند، هرگز تعجّب مكن؛ چرا كه اين خوى زشت اينان و نياكانشان مىباشد؛ ما با بعثت موسى به سوى نياكان اينان، از آنها پيمان گرفتيم كه مقررات آسمانى را پيروى كنند و دوازده تن كارگزار نيز از تيرههاى گوناگون بر آنان برگزيديم، امّا آنان پيمان خود با خدا را شكستند و به همين جهت هم مورد لعن و نفرين قرار گرفتند. در آيه شريفه محذوفى است كه به خاطر وجود قرينه هويداست و در اصل مىتواند اينگونه باشد: آنان عهد و پيمان مرا شكستند و من به خاطر پيمانشكنىشان، آنان را از رحمتِ خود دور ساختم. به باور برخى از دانشمندان، منظور از لعن شدن آنان، محروم ساختن آنها از مهر و رحمت خداست كه كيفرى سهمگين است. به باور برخى ديگر، منظور اين است كه آنان را مسخ نموده و به صورت بوزينه و خوك درآورديم. چگونگى عهدشكنى آنان در مورد پيمانشكنى آنان نيز دو نظر است: 1 - به باور پارهاى، آنان از راههاى گوناگون به عهدشكنى پرداختند كه اهمّ آنها اينگونه بود: الف: دروغ شمردن بعثتها و نهضتهاى آسمانى، 2 - دروغ انگاشتن پيامآوران خدا، 3 - كشتن پيامبران، 4 - و ناديده گرفتن كتابهاى آسمانى. ب: امّا به باور پارهاى آنان به پيمانى كه با خدا در مورد ايمان آوردن به آخرين پيام آسمانى و آخرين پيامبر خدا، حضرت محمد صلى الله عليه وآله بسته بودند و نويد آمدن او را دريافت داشته بودند، ناجوانمردانه پشت پا زدند، و آن گاه، هم نويد آمدن او را ناديده گرفتند و هم نشانهها و ويژگىهاى آن حضرت را پوشيده داشتند. سنگدلى آنان وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً در تفسير اين فراز نيز ديدگاهها يكسان نيست: 1 - به باور «ابن عباس» منظور اين است كه: ما دلهاى آنان را به گونهاى سخت ساختيم كه حقّ و فضيلت در آنها اثر نگذارد. به عبارت ديگر، آنان به كيفر انديشه و عملكرد زشت خويش از مهر و لطف خدا كه باعث گشايش سينهها مىگردد و انسان را حقپذير مىسازد، محروم گرديدند و توفيق الهى از آنان سلب شد و كارشان به جايى رسيد كه باطن و درونشان نيز به رنگ برونشان كه زشت و آلوده بود درآمد. 2 - امّا به باور «ابو على» منظور اين است كه: ما با كنار زدن پردههاى فريب و دجّالگرى آنان، درون آلوده و دلهاى سخت و قساوت گرفته آنان را آشكار ساختيم و به كيفر اين عملكرد زشت، مقرّر كرديم كه آنان نه موفق خواهند شد تا ايمان آورند، و نه اندرزها در آنان اثر مىگذارد. 3 - و برخى از مفسّران نيز بر آنند كه منظور از قساوت قلب و سنگدلى آنان، تباهى و پستى و مسخشدگى دلهاى آنهاست كه بسان سكّههاى تقلبى مىگردد. به عبارت ديگر اين فراز از آيه شريفه نشانگر آن است كه دلهاى آنان به خاطر عهدشكنى و گناه و خيانت، از لطافت و ظرافت و نرمش و حقپذيرى، به سنگدلى و خشكى و خشونت تغيير ماهيت مىدهد. و بدين سان سكّه دل نيز بر اثر فريب و خدعه و شقاوت و گناه دگرگونى منفى مىيابد، و انسان از موجودى پرمهر و بشردوست و توحيدگرا و نرمدل و حقپذير، به موجودى سختدل و حقستيز و خشن و بىرحم تبديل مىگردد. تحريف دين خدا در ادامه سخن، به خصلت زشت و ويرانگر ديگر آنان مىپردازد و مىفرمايد: يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ آنان بر اثر آلودگى درون و رسيدن به خواهشهاى دل سخن خدا و تعاليم او را مغرضانه تفسير مىكنند و ويژگىها و نشانههاى پيامبر و نويد آمدن او را تغيير مىدهند. با اين بيان، تحريف سخن خدا به دو صورت ممكن است: 1 - تفسير مغرضانه و نادرست دين خدا و آيات او، كه به آن تحريف معنوى گفته مىشود. 2 - تغيير واژهها و عبارتها و كم و زياد ساختن آنها در جهت هدفهاى خويش كه به تحريف لفظى مشهور است. وَ نَسُوا حَظّاً مِمّا ذُكِّرُوا بِهِ و بخشى از آنچه را كه بدان پند و اندرز داده شده بودند به بوته فراموشى سپردند و بهره خود را از آن تعاليم تعالىبخش و فرمانبردارى از پيامبر از ياد بردند و خود را از اين بهره عظيم معنوى و الهى محروم ساختند. و به باور برخى، آنان مقررات انسانساز آسمانى را تباه، و تلاوت و مطالعه آن را رها كردند و در نتيجه همه از رشد و كمال و نيكبختى محروم شدند و با گذشت زمان و فاصلهگرفتن از كتابهاى آسمانى، آنها را از ياد بردند. وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلَى خائِنَةٍ مِنْهُمْ در تفسير اين جمله سه نظر آمده است: 1 - به باور برخى از جمله «ابن عباس» منظور اين است كه: تو اى پيامبر هماره بر گناه و خيانت آنان آگاهى مىيابى و هر روز كار ناپسند جديدى انجام مىدهند: 2 - و امّا به باور برخى ديگر، منظور اين است كه: تو همواره از دروغپردازى و خيانت و پيمانشكنى و همكارى آنان با شركگرايان، آگاهى و همه را مىدانى. 3 - و پارهاى مىگويند منظور اين است كه: تو هماره آن گروه خيانتكار را - كه به عهد و پيمان خويش پشتپا مىزنند و بدانها عمل نمىكنند - خواهى شناخت و از اين قماش انساننماها خواهند بود. اِلاَّ قَليلاً مِنْهُمْ مگر شمارى اندك از آنان كه اينگونه نيستند و از گناه و خيانت دورى مىجويند. فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ در تفسير اين فراز نيز ديدگاهها يكسان نيست: 1 - به باور گروهى منظور اين است كه: تا آن گاه كه آنان به عهد خويش پاىبند هستند و از پيمانشكنى و خيانت پروا مىكنند، از آنان بگذر. 2 - امّا به باور «ابو مسلم» منظور اين است كه: از آن شمار اندك كه در انديشه خيانت نيستند، بگذر و خيانتكاران و پيمانشكنان را به كيفر كارشان برسان. 3 - و برخى نيز مىگويند: منظور اين است كه: اگر آنان به راستى توبه كردند و جزيه پرداختند، آنان را مورد عفو قرار ده. 4 - «قتاده» بر اين باور است كه اين آيه شريفه به وسيله آيه ديگرى نسخ شده است كه مىفرمايد: «قاتلوا الّذين لا يؤمنون باللّه...»(35) با كسانى از اهل كتاب كه به خداى يكتا و روز بازپسين ايمان نمىآورند... كارزار كن. 5 - و «جبايى» بر اين عقيده است كه آيه مورد بحث، به وسيله اين آيه مباركه نسخ شده است كه مىفرمايد: «و إمّا تخافنّ من قوم خيانة فانبذ اليهم على سواء...»(36) و اگر از گروهى بيم خيانت دارى، در اين صورت پيمانشان را به سوى آنان بيفكن، تا هر دو طرف به طور برابر دريابند كه پيمانى در كار نيست. اِنَّ اللَّهَ يَحِبُّ الُْمحْسِنينَ به يقين خدا نيكوكاران را دوست مىدارد. پيمانشكنى مسيحيان قرآن پس از ترسيم عهدشكنى يهود با موسى، اينك به پيمانشكنى مسيحيان با حضرت مسيح پرداخته و مىفرمايد: وَ مِنَ الَّذينَ قالُوا اِنّا نَصارى اَخَذْنا ميثاقَهُمْ از آن كسانى كه خويشتن را پيروى مسيح جا زدند و گفتند ما مسيحى هستيم، پيمان استوار گرفتيم كه آفريدگار هستى را به يكتايى پرستش كنند و به رسالت مسيح و همه پيامآوران خدا ايمان آورند؛ امّا آنان اين پيمان استوار را شكستند و از تعهّدات خويش روى برتافتند. آيه شريفه بيانگر اين حقيقت است كه اينان مسيحى واقعى نيستند، بلكه بدعتگذاران و پيروان بدعتى هستند كه نام خويشتن را پيرو مسيح نهادهاند. و به همين دليل قرآن مىفرمايد: و من الّذين قالوا إنّا نصارى... به بيان يكى از دانشمندان، خدا بارها اينان را به اين نام خوانده، چراكه به اين نام شناخته مىشوند. فَنَسُوا حَظّاً مِمّا ذُكِّرُوا بِهِ اينان نيز بخشى از آنچه را بدان پند و اندرز داده و بهرهور شده بودند، به بوته فراموشى سپردند و خداى يكتا و مقررات و اندرزهاى آسمانى را از ياد بردند. كينهتوزى و دشمنى ماندگار در ادامه سخن به كيفر طبيعى اين عهدشكنى و فراموش ساختن مقرّرات عدالت آفرين و انسانساز خدا پرداخته و مىفرمايد: فَاَغْرَيْنَا بَيْنَهُمْ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ اِلَى يَوْمِ الْقِيامَةِ در تفسير اين فراز از آيه شريفه ديدگاهها يكسان نيست: 1 - به باور گروهى از جمله «حسن» منظور اين است كه ميان يهود و مسيحيّت، به كيفر اين پيمانشكنى و فراموش ساختن اندرزهاى آسمانى، كينه و دشمنى جاودانه افكنديم. 2 - امّا به باور برخى از جمله «ربيع» منظور بذر پراكندگى و دشمنى است كه ميان خود مسيحيان افشانده شده است و آنان با اين كه مدّعى پيروى از يك كتاب و يك پيامبرند، به دستههاى چندگانه «يعقوبيه»، «نسطوريه» و «ملكابيه» تقسيم شده و به دشمنى بر ضدّ يكديگر و راه و رسم يكديگر برخاستهاند، به گونهاى كه گروهِ نخست، «مسيح» را خدا اعلان كرده، و گروه دوّم او را پسر خدا لقب داده، و گروه سوّم - كه مسيحيان رومى بودند - او را مجموعهاى از خدا، مسيح و مريم عنوان مىدادند و هر گروهى ديگران را شركگرا و خارج از دين و آيين مسيح مارك مىزد. 3 - برخى از جمله «ابو على» برآنند كه منظور آيه شريفه اين است كه به كيفر اين انحرافات سهمگين و روى برتافتن از حقّ و عدالت، خدا گروهى را بر دشمنى ديگران برمىانگيزد، و به تدريج كارشان به جايى مىرسد كه هر گروه به ديگرى مارك كفر و بىدينى مىزند و بذر كينه و نفرت در ميانشان افشانده مىشود و اين دشمنى تا قيامت پايدار خواهد ماند. 4 - و برخى ديگر همچون «جعفر بن حرث» مىگويند: منظور اين است كه همه آنان، هم دستخوش پراكندگى و اختلاف مىگردند و هم دستخوش گمراهى و انحراف؛ و شگفتانگيز اين كه در حالى كه خدا دليل و موارد اختلاف آنان را به روشنى ترسيم فرموده و هر گروه نقاط ضعف و اشتباه و علّت گمراهى ديگرى را در مىيابد و به همين دليل هم به دشمنى پايدار با آن گروه برمىخيزد و دليل گمراهى خود را در نمىيابد. با اين بيان آنان با روشنگرى كتاب آسمانى، اشتباهات يكديگر را مىفهمند و به همان جهت هم كينه ديگرى را در دل مىپرورند، امّا به دليل است خودبزرگبينى و آفت خودكامگى، عيب خود را نمىيابند. و درست به همين دليل است كه كتاب آسمانى به خاطر نشانگرى درست از نادرست و روشنگرى انحرافات آنان و نمايش باطل و بدعت و بيداد گروهها، باعث اختلاف و درگيرى آنان شده است. از اين رو مىتوان گفت: ما دشمنى و كينه را در ميان آنان افكنديم. 5 - و پارهاى نيز مىگويند: منظور اين است كه به كيفر پيمانشكنى و شركگرايى و گناهانشان، در دلهايشان كينه و نفرت و ترس از يكديگر را افكنديم و به تدريج گرفتار آفتِ سياه تعصّب و دشمنى پايدار شدند. وَ سَوْفَ يَنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِمَا كانُوا يَصْنَعُونَ و به زودى آفريدگار هستى، به هنگام حسابرسى، آنان را از فرجام سياه عهدشكنى و انحرافشان آگاه ساخته، و آنان را از كارهاى ظالمانهاى كه انجام مىدادند با خبر خواهد ساخت. به نظر مىرسد كه آيه شريفه اين هشدار را مىدهد كه موضوع گذشت و چشمپوشى از لغزشها در گرو توبه و جبران اشتباه از سوى اشتباهكاران و مربوط به اين جهان است، امّا جهان ديگر، جهان حساب و حسابرسى است و گناهكاران به كيفر كردارِ زشت و تبهكارانه خويش خواهند رسيد. دعوت به ايمان و پذيرش حقّ و عدالت در آيات پيش، آفريدگار هستى موضوع عهدشكنى اهل كتاب و نافرمانى و انحراف آنان از توحيد و تقوا و حقپذيرى را ترسيم كرد، اينك در اين آيه مباركه آنان را به حقپذيرى و ايمان به خدا فرا مىخواند و از آنان مىخواهد كه به پيامبر او كه همه اسرار كتابهاى آسمانى پيشين را به روشنى بيان مىكند و بدينسان حقّانيت دعوت و سند راستى رسالتِ خود را آشكار و حجّت را بر همگان تمام مىنمايد، ايمان آورند. در اين مورد مىفرمايد: يَا اَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنَا يَبَيِّنُ لَكُمْ كَثيراً مِمّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ هان اى اهل كتاب! اى يهوديان و اى مسيحيان! پيامبر ما محمد صلى الله عليه وآله به سوى شما آمد تا بسيارى از مفاهيم و مقررات كتابهاى آسمانى همچون كيفر تبهكاران و آلودگان را - كه شما با تحريف آيات پوشيده مىداشتيد - برايتان به روشنى بيان كند. يادآورى مىگردد كه روى سخن در آيه شريفه با همه يهود و نصاراست و واژه كتاب بدان دليل كه جنس كتابها را شامل مىشود، هم تورات را مىگيرد و هم انجيل و هم ديگر پيامها و نوشتههاى مذهبى را؛ و قرآن از راه اختصار به اهل كتاب تعبير مىكند. وَ يَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ به باور برخى منظور اين است كه آفريدگار هستى از بسيارى از لغزشها و خطاهاى شما نيز مىگذرد و بدان دليل كه آنها را پيشتر به شما يادآورى نفرموده است، اينك شما را در برابر آنها بازخواست نمىكند و پيامبرش نيز آنها را ناديده مىگيرد و به بيان آنها نمىپردازد. امّا به باور برخى ديگر منظور اين است كه بسيارى از لغزشها را به وسيله توبه و جبران اشتباهات مىبخشايد. دليل بيان برخى از مفاهيم كتابها و گذشتن از برخى ديگر اين است كه آن بخش از مفاهيم كتابهاى آسمانى كه دليل رسالت آخرين پيامبر و بيانگر نشانهها و ويژگىهاى اوست و براى شناسايى او و پيام آسمانىاش ضرورى به نظر مىرسد، و آن گروه خيانت پيشه آنها را پوشيده مىداشتند، همه را بيان مىكند و بخشهاى ديگر را كه تحريف و كتمان نشده و نياز به روشنگرى ندارد، از آنها مىگذرد. قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبينٌ در مورد واژه «نور» دو نظر آمده است: 1 - به باور گروهى، منظور از «نور» در آيه مباركه وجود گرانقدر پيامبر اسلام است، چراكه جهانيان اگر بخواهند به بركت وجود آن حضرت و راه و رسم عادلانه و انسانى و پيام آسمانىاش، راه نجات و عدالت را مىيابند، درست بسان نور و روشنايى كه انسان در پرتو آن، راه را از بيراهه پيدا مىكند. 2 - امّا گروهى بر آنند كه منظور از «نور» قرآن شريف است كه حق را از باطل و بيداد جدا مىسازد. به باور ما، ديدگاه نخست بهتر است، چراكه در ادامه آيه شريفه مىفرمايد: و كتابى روشنگر براى شما آمده است؛ و اين نشان مىدهد كه «نور» چيزى جز كتاب روشنگر است و آن همان وجود گرانمايه آخرين پيامبر خدا حضرت محمد صلى الله عليه وآله مىباشد. راههاى سلامت در ادامه سخن در شكوه و عظمت قرآن و پيامبر و نقش آزادىبخش آنها مىفرمايد: يَهْدى بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ خدا به وسيله پيامبر و يا قرآن و يا هر دو، مردمى را كه در پذيرش قرآن و ايمان و پيامبر و رعايت مقررات خدا، در انديشه خشنودى او باشند، به راههاى سلامت و امنيّت راه خواهد نمود. در اين كه منظور از راههاى سلامت و امنيّت چيست، ديدگاهها يكسان نيست: 1 - به باور برخى منظور، همان راههاى خداپسندانهاى است كه مقررات عادلانه و انسانى خدا نشانگر آن است و اين مقررات در مجموعهاى به نام اسلام بر پيامبر گرامى فرود آمده است. 2 - امّا به باور برخى منظور از راههاى سلامت، امنيّت از هر ترس و نگرانى درونى و برونى است. آرى، خدا كسى را كه از قرآن و پيامبر پيروى كند و در انديشه خشنودى خدا باشد به راههاى امنيت و سلامت واقعى فردى و اجتماعى و مادى و معنوى راه مىنمايد. 3 - پارهاى بر آنند كه منظور اين است كه خدا مهر و لطف خويشتن را هماره شامل حال چنين كسانى مىسازد تا به راه حق گام سپارند و اوج گيرند. وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ بِاِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ اِلَى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ و آنان را با ارزانى داشتن توفيق، از تيرگىها و تاريكىهاى كفر و شرك و بيداد به روشنايى ايمان و تقوا در مىآورد، چراكه كفر و شرك بسان تاريكىها باعث سرگردانى و حيرت مىگردد، امّا ايمان و تقوا بسان نور، هدايت و بينش مىبخشد. منظور از راه درست، به باور برخى، اسلام، و به باور برخى ديگر راه بهشت پرطراوت و زيباى خداست كه در گرو ايمان و عمل شايسته است. كفرگرايى تحريفگران در اين آيه شريفه به ثمره زيانبار تحريف و بافتههاى بىاساس برخى از بدعتگذاران در آيين مسيح پرداخته و مىفرمايد: لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا اِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ كسانى كه گفتند: خدا همان مسيح پسر مريم است، بىترديد كفر ورزيدند؛ چراكه آنان گمراه گرديدند و اين اعلان كفر از دل آنان برمىخاست. دو دليل كفرگرايى آنان دليل اين نكته كه اين گفتار باعث كفرگرايى آنان گرديد اين است كه: 1 - آنان با اين سخن بىاساس و دروغ سهمگين كفران نعمت نمودند و آن همه لطف و مهر خدا را در مورد خويش ناسپاسى كردند، و در حقيقت اين ادّعا را ساز كردند كه ارزانى دارنده نعمتها نه آفريدگار هستى، كه ديگرى است. 2 - ديگر اين كه آنان مسيح را كه بنده و آفريده خدا و پيامبر او بود خدا خواندند و او را به صفات آفريدگار تواناى هستى آراسته و وصف نمودند؛ و روشن است كه چنين كارى چه آگاهانه صورت گيرد و يا از روى نادانى انجام شود و اعلان گردد كفر و كفرگرايى است. آخر چگونه؟ در ادامه آيه شريفه در نفى پندار بىاساس آنان مىفرمايد: قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً اِنْ اَرادَ اَنْ يُهْلِكَ الْمَسيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ اُمَّهُ وَ مَنْ فِى الْاَرْضِ جَميعاً هان اى پيامبر! به كفرگرايان بگو: اگر آفريدگار تواناى هستى بخواهد كه مسيح فرزند مريم و مادرش و هر كس و هرچه را كه در زمين است، همگى را نابود سازد و به بوته هلاكت افكند، چه كسى را در برابر قدرت او اختيار و قدرتى است؟ و چه كسى مىتواند شما را در برابر او يارى و از شما دفاع كند؟ آيه شريفه به روشنى نشانگر اين واقعيت است كه خدا فرمانروا و آفريدگار و مالك كران تا كران آسمانها و زمين و تمامى پديدههاست، و آنها در برابر آن پديدآورنده توانا و پراقتدار، نه قدرتى دارند و نه ارادهاى؛ و درست به همين دليل است كه ديگرى هم نمىتواند در برابر فرمانرواى تواناى هستى از آنها دفاع كند. با اين بيان، مفهوم آيه شريفه اين است كه اگر مسيح، خداى هستى بود، مىتوانست در برابر خواست خدا، از خود و ديگران دفاع كند و نگذارد كه آفريدگار هستى او و مادرش و همه را نابود سازد. و ما نيك مىدانيم كه او چنين قدرتى ندارد. بنا بر اين چگونه و با كدامين منطق شما كفرگرايان، آفريده خدا و بنده توحيدگرايى را پروردگار خود مىخوانيد؟ پارهاى از دانشمندان مىگويند: آيه شريفه بيانگر اين حقيقت است كه آفريدگار توانايى كه داراى چنين فرمانروايى بىهمانند و قدرت بىنظيرى است، برتر و بالاتر از آن است كه همتايى داشته باشد و يا براى او مانند و نظيرى تصور كرد. وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما و فرمانروايى آسمانها و زمين و آنچه در ميان دو است از آن خداست. روشن است كه چنين خدايى يكتاست و جز او خدايى نيست؛ چراكه مسيح نيز در قلمرو فرمانروايى اوست، و كسى كه مملوك و در قلمرو قدرت ديگرى است چگونه مىتوان او را خدا ناميد و خدا دانست؟ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ او خدايى است كه هرچه بخواهد مىآفريند و پديدار مىسازد و هرگونه اراده كند، انسان يا پديده ديگرى را به زيور وجود مىآرايد؛ اگر بخواهد انسانى را از پدر و مادرى مىآفريند و اگر اراده كند تنها از مادرى پديد مىآورد؛ و اگر مسيح را از زنى تنها آفريد، نبايد او را پسر خدا و يا خدا پنداشت. آرى، او تنها بنده خدا و پيامبر اوست و خدا بر هر چيزى كه بخواهد تواناست. سخنى با مسيحيان آيه شريفه بافتههاى موهوم و بىاساس نصارا را نفى مىكند كه مىگويند: خدا با بنده برگزيده و پيامبرش مسيح اتّحاد نموده و قالب جسمانى مسيح بر اثر حلول روح الهى جنبه خدايى يافته و بر مردم است كه او را به خدايى گرفته و وى را بپرستند؛ آرى آيه شريفه در مقام نفى اين پندار خرافى و شركآلود است. به عبارت روشنتر، قرآن نشانگر اين واقعيت كه هان اى بندگان خدا! كسى كه مقهور قانون مرگ و حيات است چگونه مىتواند آفريدگار آنها باشد و جهان و جهانيان را پديد آورد؟! و يا كسى كه خود ولادت يافته و در دامان مام خويش پرورش يافته است چگونه مىتواند پروردگار انسانها و تدبيرگر جهان هستى باشد؟! در ادامه سخن قرآن شريف پندار و گفتار پوچ و تعصبآميز يهود و نصارا را ترسيم مىكند كه مىگفتند: وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى نَحْنُ اَبْناءُ اللَّهِ وَ اَحِبّاؤُهُ و يهود و ترسايان گفتند: ما پسران خدا و دوستان برگزيده او هستيم. در تفسير اين فراز از آيه نظراتى آمده است: 1 - به باور برخى، يهود مىگفتند: موقعيت ما در بارگاه خدا، بسان موقعيت پسر در پيشگاه پدر است؛ و ترسايان بدان جهت كه مسيح را پسر خدا مىپنداشتند، با تحريف كتاب آسمانى خويش، از آن حضرت نقل مىكردند كه فرمود: اينك نزد پدرم مىروم، و با تأويل دل بخواه اين جمله، آن بنده برگزيده خدا را خدا عنوان مىدادند و خويشتن را فرزندان و دوستان او مىشمردند. 2 - امّا به باور «ابن عباس» گروهى از يهود به پيامبر گرامى - كه آنان را از خشم خدا هشدار داده بود - گفتند: اى پيامبر خدا! ما را از خشم خدا هشدار مده، كه ما فرزندان و دوستان خداييم، و اگر خدا بر ما خشم گيرد، خشمش بسان خشم پدر به فرزند است كه به زودى فروكش مىكند. 3 - و پارهاى مىگويند: از آن جايى كه گروهى از مردم، مسيح را پسر خدا مىپنداشتند، خدا اين نكته را به همه آنان نسبت داده و نفى مىكند، و اين روش در شيوه سخن گفتن و فرهنگ عرب رايج است. و آن گاه به پيامبر خاطرنشان مىسازد كه در پاسخ آنان بگو: قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ اگر پندارتان درست است و در اين دروغ سهمگين به خدا افترا نمىبنديد، پس چرا خدا شما را در برابر گناهانتان كيفر مىدهد؟ و اين اصل كه دوست به دوست و يا پدر به فرزند محبّت مىورزد و از عذاب و كيفر او مىگذرد، در ميان شما حاكم نيست. و جالب اين است كه هر دو گروه با آن بهتان سهمگين و خرافه زشت خويش، باز هم اعتراف داشتند كه به گناهان بسيارى دست يازيدهاند و يهود گوساله را پرستيدهاند كه به خاطر اين پرستش خفتبار و كفرگرايى و گناه كيفر خواهند شد. واژه «يعذب» را ماضى گرفته و مىگويند منظور اين است كه شما اعتراف داريد كه خدا به كيفر گوسالهپرستى گرفتار عذابتان ساخت و شما را به شكل خوك و بوزينه درآورد و «بخت النصر» را براى كيفر انحرافات و بيدادگرىهايتان شما، بر شما مسلّط ساخت، آيا اينها عذاب نيست؟ اگر به راستى شما فرزندان و دوستان خدا هستيد اين كيفرها چرا؟ بَلْ اَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ در اين جمله روشنگرى مىكند كه: آنگونه كه مىپنداريد نيست؛ شما نه فرزندان خدا هستيد و نه دوستان خاصّ او؛ بلكه شما نيز بسان ديگر انسانها آفريده او و از فرزندان آدم مىباشيد. از اين رو اگر نيكى كنيد، پاداش آن را دريافت خواهيد داشت و اگر دست به گناه و زشتى بزنيد به كيفر گناه خويش محكوم خواهيد شد؛ درست بسان همه انسانها؛ و شما بر ديگران امتيازى نداريد. يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ خداى عادل و فرزانه، اگرچه تنها تبهكاران و بيدادگران را كيفر مىكند، امّا در اين جا به خاطر رسايى سخن و هشدار خويش خاطرنشان مىسازد كه خدا هركه را بخواهد مىآمرزد، و هركه را بخواهد كيفر مىكند، چراكه فرجام همه كارها به او باز مىگردد و او بر اساس عدل و حكمت كران تا كران هستى را تدبير مىكند. وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْارَضِ وَما بَيْنَهُما و فرمانروايى آسمانها و زمين و هرآنچه در ميان آنهاست، همه از آنِ خداست؛ بنابراين براى او فرزندى نيست، چراكه فرزند بايد از جنس پدر باشد و نه ملك و آفريده او. وَ اِلَيْهِ الْمَصيرُ و بازگشت همه انسانها و همه كارهاى بندگان به سوى اوست. از اين رو هيچ كس جز او فرمانرواى بندگان و تدبيرگر امور آنان و گرداننده كران تا كران هستى نيست. آيه شريفه بيانگر اين نكته ظريف و ژرف است كه در روز رستاخيز كارها به سوى او باز مىگردد و كيفر و بخشش همه و همه به دست اوست، و بدين سان روشن مىكند كه منظور، فرمانروايى خداست و نه نزديكى بندگان به او از نظر مكان و مقام. قرآن، پس از نقد و تصحيح پندارهاى شركآلود و بىاساس اهل كتاب، اينك دگرباره خيرخواهانه و دلسوزانه، به كسانى از آنان كه اهل درك و بينش و در انديشه حقيقتاند روى آورده و مىفرمايد: يَا اَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ هان اى اهل كتاب! پيامبر ما، محمد صلى الله عليه وآله به سوى شما آمد تا مقررات و مفاهيم دين را براى شما بيان كند. اين فراز از آيه شريفه نشانگر اين واقعيت است كه آفريدگار هستى، پيامآور خويش را به دانش و بينشى ويژه آراسته و به او نعمتى ارزانى داشته كه ديگران از آن بىبهرهاند. عَلَى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ او هنگامى طلوع كرد و آيات خدا را براى بشريت آورد كه وحى و رسالت و پيام آسمان قطع، و كتابهاى آسمانى نيز از متن جامعه و زندگى مردم به كنارى رفته بود. اين فراز نيز نشانگر آن است كه از رسالت مسيح تا طلوع خورشيد جهانافروز محمّد صلى الله عليه وآله، ديگر نه پيامآورى فرمان بعثت يافته و نه وحى و رسالتى در كار بوده است؛ گرچه از «ابن عباس» آوردهاند كه ميان مسيح و محمد صلى الله عليه وآله چهار پيامبر آمدهاند. طول دوران «فترت» در مورد مدت «فترت» يا بريدگى پيوند آسمان و زمين و قطع وحى و رسالت، نظراتى آمده است: 1 - به باور برخى، طول اين مدت به ششصد سال مىرسيد. 2 - امّا به باور برخى ديگر، پانصد و شصت سال به طول انجاميد. 3 - از پارهاى آوردهاند كه اين مدّت حدود چهارصد و شصت و چند سال بود. 4 - و از «ابن عباس» روايت است كه پانصد و چند سال ادامه داشت. 5 - «كلبى» مىگويد: ميان ميلاد مسيح عليه السلام و طلوع خورشيد جهانافروز وجود محمد صلى الله عليه وآله، پانصد و شصت و نه سال به طول انجاميد و پس از عيسى در اين دوران چهار پيامبر آمده است كه قرآن شريف به آمدن سه تن از آنان اشاره دارد گرچه چهارمين آنان را نمىشناسيم. مدت آمدن اين چهار پيامآور خدا پس از مسيح، يكصد و سى و چهار سال بود و آن گاه دوران فترت آغاز شد و تا آمدن پيامبر اسلام به طول انجاميد. اَنْ تَقُولُوا ما جاءَنَا مِنْ بَشيرٍ وَ لا نَذيرٍ فَقَدْ جاءَكُمْ بَشيرٌ وَ نَذيرٌ پيامبر ما حضرت محمد صلى الله عليه وآله در دوران قطع وحى و رسالت و بريدگى پيوند آسمان و زمين به سوى شما آمد، تا با بيان مفاهيم و مقررات انسانساز خدا، حجّت بر شما تمام گردد تا در روز رستاخيز نگوييد كه براى ما نويدرسان و هشدار دهندهاى نيامد. آرى او آمد تا شما را دعوت به كارهاى شايسته و ارزشهاى انسانى و اخلاقى نمايد و به پاداش نيكى و شايستگى نويدتان دهد و شما را از ستم و بيداد و كفر و گناه و كيفر دردناك آن هشدار دهد و روشن سازد كه فرمانبرداران خدا پاداش خويش را دريافت خواهند كرد، و گناهكاران نيز در خور كيفر گرديده و به كيفر كردار زشت خود خواهند رسيد. وَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٍ و خدا بر هر چيزى تواناست. رهنمود آيه شريفه آيه شريفه نشانگر اين نكته ظريف و سرنوشتساز است كه پندار جبرگرايان كه انسان را مقهور و مغلوب و فاقد اختيار و انتخاب و گزينش مىنگرند، بىاساس است؛ چراكه اگر چنين باشد ديگر اين سخن آنان كه در روز رستاخيز بهانهمىجويند كه براى ما پيامبر و كتابى نيامد تا به نيكىها و شايستگىها فراخواند و از شرك و بيداد هشدار دهد...، بىمعنا خواهد بود. روشن است كه مردمى در روز رستاخيز در پيشگاه خدا اينگونه بهانه مىآورند كه بدانند به راستى آمدن پيامبران و فرود وحى به سود آنان بوده و در خود، قدرت دريافت و گزينش مىديدند، وگرنه استدلال آنان بيهوده و بىاساس خواهد بود.
(18). اى اهل كتاب باز هم اخطار مىكنم كه فرستاده ما محمد (ص)، بسوى شما آمد تا بعد از گذشتن دوران فترت- كه فرستادن رسولان را تعطيل كرديم معارف حقه ما را برايتان بيان كند- تا نگوئيد ما گناهى نداريم چون هيچ پيامبرى نويد آور و بيمرسان براى ما نيامد، اينك نويدآور و بيمرسان به سويتان آمد و ديگر در منحرف شدن، هيچ بهانهاى نداريد و خدا بر هر چيز توانا است
" يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ" راغب در مفردات خود گفته: كلمه" فتور- كه كلمه فترت از آن گرفته شده" به معناى آن حالت سستى است كه بعد از فرو نشستن خشم به آدمى دست مىدهد، و نيز به معناى نرمى بعد از شدت، و نيز به معناى ضعف بعد از قوت است، خداى تعالى اين ماده را در كلام خود استعمال كرده و فرمود:" يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ"، و معناى آمدن رسولى بعد از فترتى از رسولان، اين است كه رسول ما بعد از مدتى طولانى كه هيچ رسولى نفرستاديم بيامد. «1» _______________ (1) مفردات راغب ص 371. ______________________________________________________ صفحهى 412 و اين آيه شريفه دومين خطابى است كه به اهل كتاب شده، و متمم خطاب اول است، براى اينكه آيه اول براى اهل كتاب اين معنا را بيان كرد: كه خداى تعالى رسولى به سوى ايشان گسيل داشته، و او را با كتابى مبين تاييد نموده، و او به اذن خدا بشر را به سوى هر خيرى و هر سعادتى هدايت مىكند، و آيه مورد بحث بيان مىكند كه بيانى كه گفته شد جنبه اتمام حجت براى آنان دارد، رسول ما به اين منظور بشر را هدايت نموده هر خير و سعادتى را برايشان بيان مىكند، كه فردا يعنى در روز قيامت نگويند: خدايا هيچ بشير و نذيرى به سوى ما نيامد تا راه سعادت و شقاوت را براى ما بيان كند. با اين بيان، احتمالى كه در باره آيه داده شده تاييد مىشود و آن احتمال اين است كه متعلق فعل" يُبَيِّنُ لَكُمْ" در اين آيه همان متعلق در آيه قبل است، و بنا بر اين احتمال تقدير آيه چنين مىشود:" قد جاءكم رسولنا يبين لكم كثيرا مما تخفون من الكتاب" «1»، پس دين اسلامى كه به سوى آن دعوت مىشويد در حقيقت همان دين خودتان است كه به آن متدين هستيد و آن دين را تاييد مىكند و اگر مىبينيد كه در اين دين چيزهايى هست كه در دين شما نيست اين موارد اختلاف بيان همان امورى است كه رهبانان شما از معارف دين شما دزديدند و از شما پنهان داشتند
سلام. دهم امتحان دارم و بعدش سه تا امتحان که رستم رو از پا میندازه پشت سر هم! الانم مثلا دارم تحقیقمو می تایپم . خسته ام کرده . ازش سر در نمیارم به اون صورت . ولی خب .. چاره چیه!
مالیه بین الملل و رفاه این دوتا بدجور منو می ترسونن ، چون نه سر کلاساشون درست و حسابی حاضر بودم و نه جزوه دست نویسه خودمه و نه کتاباشونو دارم!
این آبخیزداریه رو هم جمع و جورش کنم ...دیگه یا علی مدد !
امروز کنکور بود! خوش به حال من که کنکوری نبودم!
پریشب بنزین سهمیه بندی شد ، خوش به حال من که ماشین ندارم!
اینجا یه پمپ بنزین رو آتیش زده بودند و فردا صبحش حدود ۲۰۰-۲۵۰ تا نیرو اورده بودن که اگه ملت- البته از نوع زبون نفهم و وحشیش خواستن بریزن و همه چیو داغون کنن نتونن .
سر کلاس همین اقتصاد ایرانی که دارم تحقیقشو می نویسم مثلا! استادمون گفت ، مردم ما مریضن! خیلیشونم مریضن! گفت همه می خواهیم از زیر کار در بریم و راحت بشینیم -و تنبل نرو به سایه...- ولی درامد خوبی داشته باشیم ، مشکلاتمون حل شه ... تازه اشکالی که وارد می کرد بیشتر به این پشت میز نشین ها بود . ولی همه مقصریم .
خسته شدم از این همه اعتراض .
خسته شدم از این همه کج فهمی
خسته شدم از این همه گمراهی
خسته شدم از این همه امتحان!
خسته شدم از این همه "خودم"
یا علی
او جنگيد
من تماشا کردم
و تو فرار کردي
***
او به اروند زد
من توي کم عمق استخر شنا کردم
و تو با اسکي روي آب مزاحم خواب ماهيها شدي
***
او ژ3 دست گرفت
من با تفنگ ساچمه اي پسر خاله ام حال کردم
و تو با تفنگ شکاري اش به شکار بلدرچين رفتي
او مين گوجه اي خنثي کرد
من با گوجه سبز پينگ پونگ بازي کردم
و تو بازي گلف را بردي
***
او با صداي آهنگران بزرگ شد
من در حمام با صداي خودم صفا کردم
و تو جديد ترين RAP ها را زمزمه کردي
او عکس چمران رو قاب گرفت
من عکس گربه هاي ملوس رو از حاشيه ناصر خسرو خريدم
و تو Play Boy خود را ورق زدي
او در فکه تشنگي کشيد
من ني رو تو شکم سانديس فرو کردم
و تو ليمو ترش را در ماء شعير فشار دادي
او زخمي شد
من نزديک بود دلم بسوزد
و تو جاي نيش پشه را خاراندي
او شيميايي شد
من سرما خوردم
و تو گلويت را صاف کردي
او لباس بيمارستان پوشيد
من جلو آينه پيراهن تازه ام را نگاه کردم
و تو به دنبال مايو امريکايي ميدان محسني را زير پا گذاشتي
***
او به اتاق عمل رفت
من به اتاق پذيرايي رفتم
تو به اتاق بازرگاني رفتي که شير خشک وارد کني
او شهيد شد
من خواب ظهرم رو از دست دادم
و تو دمر روي تخت افتاد و اروغ زدي
او به اقيانوسي از نور افتاد
من زير چراغ مدادي به تماشاي ويترين ايستادم
و تو مه شکن بنزش را در تونل کندوان روشن کردي
او هنوز يک آرزوي بزرگ است
من ...
و تو ...
خدايا توفيق ترک گناه به ما عطا کن